چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو كشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن كشتي كه تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو اين تبديل ها آورد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بيچون
چه دانم هاي بسياري است ليكن من نمي دانم
كه خود از دهان بندي در آن دريا كفي افيون
**********************************************
لم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها مي داد
ودستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصوم
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
ودر جنوب ترين جنوب
هميشه درهمه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
وكار من زفراقش فغان وشيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي
من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته
قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته
من اسير خاطرات تلخ و پوچم
قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛
تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور
قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو
تو هميشه زرد و از جنس خزوني
قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛
من به تو يک خنده از روي تلنگر
خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر
مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر
رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...
***
من و تو خسته ي اين مسير دوريم
من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم
قلب ما اسير حرف هر کلاغي
من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛
من و تو پايه ي برج عاشقاييم
من و تو سنگ صبور قصّه هاييم
قلب ما،قلب قناري هاي ساکت
من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...
ازادی در قفس
بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد
انسان گاه در لحظه هاي زندگي اش از اشخاصي با حضور گذارا چيزهايي مي اموزد.
اين اموخته ها بعضا بهايي گران طلب مي كنند
اما با گذشت زمان نتايج عايد از اين اموخته ها مر حم فراموشي اين تلخي هاست اشخاص
بلند مرتبه گاها وقتي بر فراز قله هاي غرور ايستاده اند
به رنجاندن ديگران نمي انديشند و اين اغاز
سقوط است هر دلي كه شكسته ميشود انعكاسي
دارد, براي شنيدن چنين پژواكي تنها عالم بودن كافي نيست
هر شب که فرصت ميکنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در اسمان ارزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريک من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو منهم هلالش مي شوم
جاريست اشک از ديدگان هر دم که يادش مي کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش مي شوم
سر گشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم
گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم
جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم
با اين دل سو دائيم رنج و ملالش مي شوم
تاريکي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر کشيد
انگار خواب است اينکه من غرق وصالش مي شوم

در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است که مي افشانيم.
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .
زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد .
رنج مي بايد برد ،
دوست مي بايد داشت !
با نلاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد .


خيال انگيز
خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي
نداري غير از آن عيبي، که ميداني که زيبايي
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم
که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
منم ابر و تويي گلبن، که ميخندي چو ميگريم
تويي مهر و منم اختر، که ميميرم چو ميآيي
مه روشن، ميان اختران پنهان نميماند
ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو
دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود
خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد
مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن
که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي

پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شد

در دوردستها کسي را مي شناسم که قلبي به
وسعت دريا دارد
چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش
و تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي
بهاري است
دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد
و قدمهايش در ابتداي زندگيست
او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم
نگاههايي مملو از ياس محبت
او را مي شناسم
او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است
او را که همراه نسيم صبا مي وزد ، آري او را مي شناسم
در دوردستهاست ولي در دور دستي که همين نزديکيهاست
خانه اش پر از سادگي و صفا
کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم
او نيمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش هميشه
آبي باد
او را مي شناسم.............